|
+ نوشته شده در 8:56 PM توسط f |
دل تنگ من شوق صحرا ندارد به جز کنج عزلت تمنا ندارد شبی نيست کز ديده دل را نريزم دريغا! اثر گريه ی ما ندارد مرو از کنارم که در شام هستی دلم جز تو ای غم! کسی را ندارد بر آن مرغ گريند در موسم گل که يک نغمه شوق تماشا ندارد از آن می زنم دل به دريای آتش که از شعله پروانه پروا ندارد من آن غنچه ی شوربختم که در باغ به جز سايه ی خار مأوا ندارد حريفان جهان خوش به کام شما باد که در بزم خوبان دلم جا ندارد + نوشته شده در 12:29 PM توسط f |
غروب کوچه را ديری است می گردم به بوی تو ببين! چون اشک افتادم به پای جستجوی تو سراپا مست می خواهد مرا چشم سياه تو کدامين باده غلغل می خورد، ها! در سبوی تو دلم در دست ياد توست کمتر ناز کن با من تمام آرزوی خويش را بستم به موی تو تو انگاری بهار ديگری در گيسوان داری نخواهم صبح گلشن، باصفای رنگ و بوی تو چنان چشم تو در آيينه ی عصمت تماشايی است که مريم نيز باشد وامدار آبروی تو بيا بنشين و بنشانم کنار چشمهای خويش بمان، تا شعرهايم را بخوانم با گلوی تو تماشايی است با چشم تو رقصيدن، غزل خواندن تماشايی است از چشم تو گفتن روبروی تو + نوشته شده در 12:33 PM توسط f |
دلم را، دلم را، دلم را ببر به هرجا که می خواهی آن جا ببر دلم را از اين کوچه ی بی عبور به آبی ترين شهر رويا ببر مگر آفتابی شود چشمهام مرا آن سوی آسمانها ببر کويرانه با خويشتن زيستم نگاه مرا سمت دريا ببر گرفتار امروز مردابی ام شبانه مرا سوی فردا ببر کجا می روی عشق؟! بی من مرو بمان با دلم يا دلم را ببر + نوشته شده در 2:24 PM توسط f |
دود می خیزد
دود می خیزد ز خلوتگاه من کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟ با درون سوخته دارم سخن کی به پایان می رسد افسانه ام ؟ دست از دامان شب برداشتم تا بیاویزم به گیسوی سحر خویش را از ساحل افکندم در آب لیک از ژرفای دریای بی خبر بر تن دیوارها طرح شکست کس دگر رنگی در این سامان ندید چشم می دوزد خیال روز و شب از درون دل به تصویر امید تا بدین منزل پا نهادم پای را از درای کاروان بگسسته ام گر چه می سوزم از این آتش به جان لیک بر این سوختن دل بسته ام تیرگی پا می کشد از بام ها صبح می خندد به راه شهرمن دود می خیزد هنوز از خلوتم با درون سوخته دارم سخن + نوشته شده در 2:8 PM توسط f |
امشب ای شب! با چراغ شعر خويش جستجو دارم به باغ شعر خويش چشم خواهم ريخت در گيسوی گل جستجويش می کنم در بوی گل می نشانم من به راهش چشم را می کنم نذر نگاهش چشم را کوچه کوچه می روم دنبال او می زنم پر با صدای بال او ای سرانگشت تو معنای بهار بی تو حيران چشم گلهای بهار ای صدای مهربان در يادها کوهی از غم ماند با فرهادها ای صدای مهربان روزگار گل کن از سر شاخه های انتظار گل کن از آيينه های روبرو گل کن از صبح و صدای روبرو ای لب تو سلسبيل عاشقان چشمهای تو دليل عاشقان بی تو آغوش تماشايم تهی است از صدای عشق، لبهايم تهی است بی تو اندوه جهانی با من است سقف سرد آسمان بی روزن است بی تو مثل باد بی سامان شدم در غروب دشت سرگردان شدم + نوشته شده در 1:58 PM توسط f |
خدایا کاش در این ماه رمضان لایق اکرام شوم امیدوارم در این ماه توفيق عبادت و خودسازي را از دست ندهيم و اين شايستگي را داشته باشيم تا خداوند از خطاهايمان درگذرد . انشاالله ! در توصيف اين ماه عزيز آمده است كه، ماه رمضان نهمین ماه از ماه های قمری و بهترین ماه سال است. واژه رمضان از نظر اصطلاحي از ریشه (رمض) و به معنای شدت تابش خورشید بر سنگریزه است. میگویند چون به هنگام نامگذاری ماه های عربی، این ماه در فصل گرمای تابستان قرار داشت، ماه رمضان نامیده شد. ولی از سوی دیگر، رمضان از اسماء الهی نيز مي باشد. این ماه، ماه نزول قرآن و ماه خداوند است. در این ماه درهای آسمان و بهشت گشوده و درهای جهنم بسته میشود و عبادت در یکی از شبهای آن (شب قدر) بهتر از عبادت هزار ماه است. فضیلت ماه رمضان بسیار زیاد و نامحدود است .رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در خطبه شعبانیه خود درباره فضیلت و عظمت ماه رمضان فرموده اند : ای بندگان خدا! ماه خدا با برکت و رحمت و آمرزش به سوی شما روی آورده است، ماهی که نزد خداوند بهترین ماهها است، روزهایش بهترین روزها، شبهایش بهترین شبها و ساعاتش بهترین ساعات است. شما بر مهمانی خداوند فرا خوانده شده اید و از جمله اهل کرامت قرار گرفته اید. در این ماه، نفسهای شما تسبیح، خواب شما عبادت، عملهایتان مقبول و دعاهایتان مستجاب است. پس با نیتي درست و دلی پاکیزه، پروردگارتان را بخوانید تا شما را برای روزه داشتن و تلاوت قرآن توفیق دهد. بدبخت کسی است که از آمرزش خدا در این ماه عظیم محروم گردد. با گرسنگی و تشنگی در این ماه، به یاد گرسنگی و تشنگی قیامت باشید. از صدقه بر فقیران، احترام به سالخوردگان، ترحم به کودکان، صله ارحام، حفظ زبان و چشم و گوش از حرام، مهربانی به یتیمان و نیز عبادت و سجده های طولانی، نماز، توبه، صلوات، تلاوت قرآن و فضیلت اطعام در این ماه سخن گفت
+ نوشته شده در 9:1 PM توسط f |
... و روز ادامه ی راز بلند نگاه توست آن گاه که پلک می گشايی آيينه ها دسته دسته به پيشواز چشم تو می آيند سبزه زار پيراهن تو چراگاه پرندگانی است که با عبوری دلتنگ − دلتنگ آسمان را مرور می کنند انبوه زلال تو فرصتی است برای آسمان و آبی هايش و تو همچنان ايستاده ای بر شانه های نجيب خاک و تقويم روزها را با سرانگشت خورشيدی ات – ورق می زنی حتی روز نپايد – مهم نيست که شب ادامه ی راز بلند گيسوان توست + نوشته شده در 8:50 PM توسط f |
دست در گردن عصا از بيابان های برهنه می آيی تنها رويای رهگذران سمت چشم های غريب ترا می کاود به تابلويی می رسی که رهگذران شکسته را – نمی خواند تو می ايستی دست در گردن عصايی –پوک چشم هايت را می کاری و زل زده بيابان خاکستری را – سفر می کنی ناگهان سنگ ها می رويند و تو با دستی پر از سفر نا تمام جاده را با غروب تنها می گذاری + نوشته شده در 8:48 PM توسط f |
در قیر شب دیر گاهی است در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است بانگی از دور مرا می خواند لیک پاهایم در قیر شب است رخنه ای نیست دراین تاریکی در و دیوار به هم پیوسته سایه ای لغزد اگر روی زمین نقش وهمی است ز بندی رسته نفس آدم ها سر به سر افسرده است روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا هر نشاطی مرده است دست جادویی شب در به روی من و غم می بندد می کنم هر چه تلاش او به من می خندد نقشهایی که کشیدم در روز شب ز راه آمد و با دود اندود طرح هایی که فکندم در شب روز پیدا شد و با پنبه زدود دیرگاهی است که چون من همه را رنگ خاموشی در طرح لب است جنبشی نیست دراین خاموشی دست ها پاها در قیر شب است + نوشته شده در 8:45 PM توسط f |
نامی از هزار نام ای شما ! ای تمام عاشقان ِ هر کجا ! از شما سوال می کنم : نام یک نفر غریبه را در شمار نامهایتان اضافه می کنید ؟ یک نفر که تا کنون ردپای خویش را لحن مبهم صدای خویش را شاعر سروده های خویش را نمی شناخت گرچه بارها و بارها نام این هزار نام را از زبان این و آن شنیده بود یک نفر که تا همین دو روز پیش منکر نیاز گنگ سنگ بود گریه ی گیاه را نمی سرود آه را نمی سرود شعر شانه های بی پناه را حرمت نگاه بی گناه را و سکوت یک سلام در میان راه را نمی سرود نیمه های شب نبض ماه را نمی گرفت وزهای چارشنبه سعت چهار بارها شماره های اشتباه را نمی گرفت ای شما ! ای تمام نامهای هر کجا ! زیر سایبان دستهای خویش جای کوچکی به این غریب بی پناه می دهید ؟ این دل نجیب را این لجوج دیر باور عجیب را در میان خویش راه می دهید ؟ + نوشته شده در 1:47 PM توسط f |
گل اینه شبنم مهتاب می بارد دشت سرشار از بخار آبی گلهای نیلوفر می درخشد روی خک ایینه ای بی طرح مرز می لغزد ز روی دست من کجا لغزیده ام در خواب ؟ مانده سرگردان نگاهم در شب آرام اینه برگ تصویری نمی افتد در این مرداب او خدای دشت می پیچد صدایش در بخار دره های دور مو پریشان های باد گرد خواب از تن بیفشانید دانه ای تاریک مانده در نشیب دشت دانه را در خک اینه نهان سازید مو پریشان های باد از تن بدر آورده تور خواب دانه را در خک ترد و بی نم ایینه می کارند او خدای دشت می ریزد صدایش را به جام سبز خاموشی در عطش می سوزد کنون دانه تاریک خک ایینه کنید از اشک گرم چشمتان سیراب حوریان چشمه با سر پنجه های سیم می زدایند از بلور دیده در خواب ابر چشم حوریان چشمه می بارد تار و پود خک می لرزد می وزد بر من نسیم سرد هوشیاری ای خدای دشت نیلوفر کو کلید نقره درهای بیداری؟ در نشیب شب صدای حوریان چشمه م یلغزد ای در این افسون نهاده پای چشم ها را کرده سرشار از مه تصویر باز کن درهای بی روزن تا نهفته پرده ها در رقص عطری مست جان گیرند حوریان چشمه شویید از نگاهم نقش جادو را مو پریشان باد برگ های وهم را از شاخه های من فرو ریزید حوریان و مو پریشانها هم آوا او ز روزن های عطر آلود روی خک لحظه های دور می بیند گلی همرنگ لذتی تاریک می سوزد نگاهش را ای خدای دشت نیلوفر بازگردان رهرو بی تاب را از جاده رویا کیست می ریزد فسون در چشمه سار خواب ؟ دستهای شب مه آلود است شعله ای از روی اینه چو موجی می رود بالا کیست این آتش تن بی طرح و رویایی؟ ای خدای دشت نیلوفر نیست در من تاب زیبایی حوریان چشمه در زیر غبار ماه ای تماشا برده تاب تو زد جوانه شاخه عریان خواب تو در شب شفاف او طنین جام تنهایی است تار و پودش رنج و زیبایی است ر بخار دره های دور می پیچد صدا آرام او طنین جام تنهایی است تار و پودش رنج و زیبایی است رشته گرم نگاهم می رود همراه رود رنگ من درون نور باران قصر سیم کودکی بودم جوی رویاها گلیمی برد همره آب شتابان می دویدم مست زیبایی پنجه ام در مرز بیداری در مه تاریک نومیدی فرو می رفت ای تپش هایت شده در بستر پندار من پرپر دور از هم در کجا سرگشته می رفتیم ما دو شط وحشی آهنگ ما دو مرغ شاخه اندوه ما دو موج سرکش همرنگ ؟ مو پرشان های باد از دوردست دشت تارهای نقش می پیچد به گرد پنجه های او ای نسیم سرد هوشیاری دور کن موج نگاهش را از کنارروزن رنگین بیداری در ته شب حوریان چشمه می خوانند ریشه های روشنایی می شکافد صخره شب را زیر چرخ وحشی گردونه خورشید بشکند گر پیکر بی تاب اینه او چو عطری می پرد از دشت نیلوفر او گل بی طرح اینه او شکوه شبنم رویا خواب می بیند نهال شعله گویا تندبادی را کیست می لغزاند امشب دود را بر چهره مرمر ؟ او خدای دشت نیلوفر جام شب را میکند لبریز آوایش زیر برگ ایینه را پنهان کنید از چشم مو پریشان های باد با هزاران دامن پر بر گ بیکران دشت ها را درنوردیده می رسد آهنگشان از مرز خاموشی ساقه های نور می رویند در تالاب تاریکی رنگ می بازد شب جادو گم شده ایینه در دود فراموشی در پس گردونه خورشید گردی می رود بالا ز خکستر و صدای حوریان و مو پریشان ها می آمیزد با غبار آبی گلهای نیلوفر باز شد درهای بیداری پای درها لحظه وحشت فرو لغزید سایه تردید در مرز شب جادو گسست از هم روزن رویا بخار نور را نوشید + نوشته شده در 1:40 PM توسط f |
چشـمان خسته ام
روح شــکســـته ام در ســایه ی درخت آن تــک درخــت پیر کو مانده سر به زیر در سوگ همــرهان آن همــرهـان که در گـــوری بخفـــته اند گــرمـــای زنــدگـــی بـــا خــود ببرده انــد در ســـوز عاشـقان آن عاشقـــان که در تکـــرار لـحظه هـــــا هــر لـــحظه بیشـتر در خـــود بمـرده انـد در انتــــظار تــوست
مــــن آن مســـافـــرم آن خستــــــه از دروغ آن خستــــه از فریــب آن کـس که خود هنوز حتـی نفهمـیده اسـت از بــــهر چـــه بزیست یا بــــهر چـــه بدیـــــد یا بــــهر چـــه کشیــد یا بــــهر چـــه بمــــرد امـــــــــا دل غمیـــــن در انتــــظار تــــوسـت
درایــــــن زمــــــــان در بهت لـــــحظه ها تنــــها ز انــــــــــزوا دلخسته از سكــوت در انتـــــــظار تــــــو آرام و بــی صــــــدا بنشسته ام کنـــون آیا رهایی هست ؟ زین انتظار سخت ؟ تا کی جفـا کشم ؟ حتی ز ســـــایه ها این سـایه های درد این دردهـــا کـــه در جــانم نشستـه اندر
حتــی هـــوا و خــــاک بــــاران و بـــــــاد و رود هـــر جــــــا رسیده اند روح و تــــــــن مـــــــرا آزرده کـــــــــرده انــــــد در انتــــــــــــــظارتـــــم اي عطــر خوش نرگس برگـــــــــرد با بــــــــهار چشمم به راه تـوست ای غـــربت خیــــــــال جــــانم به لــب رسید پس کی تو میرسی ؟
اشـک ستاره ریخـت امــــــا نیـــــــــامدی ظلـــمت فـرو کشید امــــــا نیـــــــــامدی شب مرد از سـکوت امــــــا نیـــــــــامدی وقتم به ســر رسید امــــــا نیـــــــــامدی من مرده ام کــــنون روییده از خــــــاکــم صدها شـقایق لیک حتی پــــی گــــورم هــــــرگز نیــــــامدی ای نـــرگس خموش چــــشم هــــمرهان مانده در خیـــــال تو گـــو بمـــــن کـــنون
پس کی تو می رسی ؟ پس کی تو می رسی ؟ + نوشته شده در 8:26 PM توسط f |
سرد افتاده در آغوش خيابان بی تو چشمم اين آينه ی بی سر و سامان بی تو ريخت در زمزمه ام اين همه دلتنگی ها ماند در حنجره ام اين همه طوفان بی تو غزلی مانده به لب های ترک خورده ی من چه کنم با غزل و دفتر و ديوان بی تو دلم اين آينه پرداز نجابت چندی است مانده بر خاک چنان جسم شهيدان بی تو می روی سمت تماشای غروبی غمگين می رسد چشم من انگار به پايان بی تو امشب ای صبح و صدا در نفس جاری تو دامنی داشتم از اشک، چراغان بی تو + نوشته شده در 7:48 PM توسط f |
|
| ||||||